۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

ازاین درد سوزان خدایا نجاتم بده .............


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍به نام خداونديكه اشك را آفريد
اي خداوند مهربان نميدانم ازكجاشروع كنم داستان زندگيم چنين است
درسال 2/5/1382 كه من پدرم را ازدست دادم . ......
من شاگرد خياطي بودم ازساعت 1 بعدظهر تاساعت 5 عصر آن جاكارميكردم
من وقتي ازخياطي آمدم ديدم درسرراه من سه نفر نشسته بودن باهم حرف ميزدن وقتي كه من ازپيش آنها رد شدم به طرف من زياد نگاه ميكردن ولي من تيز ازپيش آن رد شدم اي خداوند كاش آنهارا خوب ميديدم خوب بلاخره من رفتم به خانه ديدم برادرم علي جان مريض است مادرم من را صدانمودو گفت مسكان علي جان مريض است بيااورابردار بروبه پيش داكتر من گفتم باشه كه نماز بخوانم بعدميرم .
من درحال نمازخواندن بودم كه پدرم آمد ازدفترخود واردشدن آمدن به خانه ديدن كه من نماز ميخوانم پدرم بسيار خوش شده برايم گفت آفرين دخترم اگرميخواهي هميش درزندگي موفق سربلند باشي راه خدارا ازدست نده نمازم تمام شده ميخواستم كه بروم پيش داكتر پدرم گفت دختر كجاميري من گفتم ميرم پيش داكتر پدرجانم به نظرخاصي به من نگاه كردوگفت دخترم من ازت راضيم خداازت راضي باشه رويم را بوسيد وبرايم يك دانه گل دادگفت دخترم تاكه من ازدفترم ميايم اين گل يادگاري پيشت باشه من گفتم فقط يك دانه گل پدرم گفت دخترم محبتي كه به تودارم يادگاري. مادرم مراصداكرد وگفت مسكان بيابرو كه شب كه شد پدرم گفت برو مواظب خود باش زياد دوستت دارم وقتي كه منوعلي جان ازخانه بيرون شديم پدرم ازسربام به مانگاه ميكردن ميگفت مسكان مواضب خود وعلي جان باشي من درحال رفتن بودم به خود زياد فكرميكردم امروزپدرجانم يك جوري بود خوب بلاخره ازپيش داكتر آمدم ساعت 6:30 شده بود همه مازياد خوش خوشال بوديم فرهاد برادركلانم به مادرم گفت مادرجان ماشين برق را روشن كنم مادرم گفت نه هنوز زوده فرزانه خواهرم برايم گفت مسكان بياكه تمام سرا را آب پاشي كنيم من گفتم خوب است ساعت 7:50 بود فرهادجان گفت مادر حالا ماشين را روشن ميكنم مادرم گفت نه باشه كه پدرت ازدفتربيايد بازروشن كن خوب بلاخره همه ما منتطرپدرم بوديم پدرم ديركرد مادرم گفت اي بابا چند بجه شب شده تاحال پدرت نيامد مادرم درحال صحبت كردن بود كه صداي موترشدهمه گفتيم اخ جان پدرجان آمدفرهاد جان گفت من حالا ماشين را روشن ميكنم .
مادرم گفت مسكان به فكرنان باش كه زياد گشنه شدم درحال صبحت كردن بوديم ديديم كه موتر خاموش شد پدرم داشت صحبت ميكرد مادرم گفت فرهاد برو دروازه را باز كن تا فرهاد يك قدم خودرا برداشت صداي توفنگ شد مادرم وهمه ماچيق زديم چي گپ است زود خودرا ازخانه بيرون كرديم شب هم بسيارتاريك بود هیچي ديده نميشد همه وقتي به نزديك يك جاي شديم ديديم صداي پدرم است مادرم گفت مسكان زود يك چراغي بيار من خودرا انداختم به خانه چراغ راگفتم آوردم ديديم كه پدرم پراز خون است مسعود برادرم همراي پدرم بود مسعود درداخل جوي افتاده بود مادرم شانه هاي پدرم را گفت سرشان را به روي زانوي خود گذاشت همه ما گريان ميكرديم پدرجان چي شده ازپدرم خون زيادي ميرفت من خودرا به شددت انداختم به روي پاهاي پدرم تمام دست وصورتم پراز خون شده و گوشت هاي پدرم به دستانم چسپيده بود مادرم گفت خدايا كسي نيست كه به ماكمك كند فرهاد گفت مسكان بياكه همسايه هارا خبركنيم من وفرهاد به درهرسراي كه درميزديم كسي جواب نميداد ازترس يك بار فرهاد گفت مسكان توخودرا خم كن كه من به سرشانه هايت بالا بشم خوب فرهاد بالاشد سر شانه هايم وخودرا انداخت به داخل سراي همسايه چيق زدوگفت ازخدابتريسد پدرم را به توفنگ زدن همسايه بيرون شد بلاخره همه مردم آمدن پدرم ازگرفتن تاكه به شفاخانه ببرن وقتي كه پدرم را درداخل تاكسي كردن سر پدرم به دروازه تاكسي خورد پدرم بهوش آمد براي مادرم گفت ازفرزندانم خوب مواظبت كنيد مادرم گفت شما راچيزي نميشه زود خوب ميشويد مردم گفتن اجازه بدهيد كه پدرشمارا به شفاخانه ببريم تاكسي حركت كردپدرم مارا رها نميكرد بلاخره تاكسي رفت همه ما رفتيم به خانه من فكرميكرم كه خواب مي بينم به مادرم ميگفتم مادرجان من خواب ميبينم يابيدار هستم مادرم گفت دعاكنيد براي پدرخود ساعت 11 شب شده بود ديديم كه پدرم را ازشفاخانه آوردن من زود ازجاي خود حركت كردم دروازه را باز كردم ديديم كه پدرم درداخل تابوت است من چيق زدم كه چرا پدرم به پاي خود نيامد يك نفر مرا گفت گفت دخترجان پدرت خواب است چيق نزن .من زياد خوشحال شدم گفتم خدايا سپاس گذارم كه پدرم خواب است مادرم ميخواست كه روي پدرم را ببيند ولي كسي اجازه نداد همه مردم گفتن پدرتان خوب است .ساعت 1 شب شده بود زن همسايه به مادرم گفت بچه هاي خودرا خواب كن من گفتم تاپدرم بيدار نشود من خواب نميشم زن همسايه گفت مسكان پدرت صبح ازخواب بيدارميشود اين راكه گفت من شك كردم زود ازجاي خود حركت كردم تكه كه به روي پدرم انداخته بود اورا اوسو انداختم يكبار ديدم كه شست وكلپ پدرم بسته است زدم به سرم ديگرندانستم كه اينجاچي گپ است بعد از دودقيقه بهوش آمدم تمام خاك هارا به سرم زدم چيق زدم وگفتم پدرجان گلي را كه به من يادگاري دادي نگذاشتم پژمرده شود چيق زدم وگفتم پدرجان چرا همه مارا تنها نمودي سرم را به روي قلب پدرم گذاشتم وگفتم پدرجان نفس بكش خواهش ميكنم ولي پدرجان جواب نداد من رفتم گل را آوردم .به پدرم ميگفتم پدرجان بگير گلي را كه به من دادي ولي باز هم پدرم جوابي نداد من گفتم اي مردم پدرم را ازخواب بيداركنيد يك نفر گفت پدرت تاروزقيامت خواب است
خوب بلاخره 5 صبح شده بود مردم پدركلانم راخبركردن همه اقوام خبرشدن به خانه ماآمدن پدرم را گرفتن به ده بردن .
مادرپدرم هنوز خبرنشده بود كه چي گپ است وقتي كه به ده رسيديم يك نفررفت به مادركلانم خبرداد كه پسرت راكشتن مادركلانم درجا پاهايش را ازدست داد گفت برو ! پسرم خوب است تودروغ مگي!
مادركلانم را به زور آوردن همه مردم به حال ما چيق ميزدن ساعت 12:30 روز شده بود همه نفرها آمدن گفتن بايد پدرتان به ببريم خاك بسپاريم من كه صداي شان را شنيدم سرم زياد ميچرخيد وفتي كه تابوت را آوردن من خودرا به پاي شان انداختم وگفتم خواهش ميكنم پدرم را ازما جدا نكنيد مرا دختران خاله جانم گرفتن گفتن مسكان كمي آرام باش . پدرم را ازخانه بيرون بردن من وتمام فاميل اجازه نميداديم خوب بلاخره پدرم را بردن به خاك سپردن .ازاون روز بود كه چراغ زندگي ما خاموش شد. چهارروز بعد همه ماآمديم به خانه تمام خانه ماخاك زده همه چيز ازبين رفته بود تمام كارهاي پدرم ازجلوچشمانم رد نميشد روز به روز حالم خراب ميشد
خاله جانم كه ازتمام موضوع زندگي ما خبرشدن مرا عاجل ازافغانستان به پاكستان تبديل نمود خاله جانم ميخواست كه مرا كمك كند تابرويم به پيش خودشان يعني درآمريكا ولي خدا نصيب نكرده بود درپاكستان كمي ازغم ها را فراموش كرديم زندگي ما به خوبي وخوشي سپري ميشد درپاكستان سه سال زندگي كرديم بعداز سه سال پس آمديم به افغانستان زندگي ما روز به روز خرابترميشد كسي نبود كه كاركند خرج ومصارف زندگي را آمده سازد..خوب بلاخره من زياد رنج ميبردم هچي تاقت نميگرفتم كه زندگي ما دراين حالت باشد من تصميم گرفتم كه مردانه وار به فاميلم كمك كنم اول شروع كردم به ياد گرفتن كامپيوتر دوبرنامه ازپروگرامهاي كامپيوترياد گرفتم
رفتم كارمند يك شركت شدم كمي كه دربين جامعه كاركردم ومردم را شناختم تصميم گرفتم كه بايد به تلویزیون كاركنم ولي زياد فكرميكردم كه شايد نتوانم مجري بشم ازدوستانم نظرخواستم همه دوستانم به من گفتن مسكان توميتواني يك مجري خوبي بشي من قبول كردم ولي زياد به فكرش نشدم كه زود برم آنجاكاركنم .يك روز ميخواستم كه برم به معارف ديدم كه تلویزیون هرات به نزديك معارف است براي خواهرم پريساجان گفتم بياكه ازنزديك مجري هاي تلویزیون هرات را ديدن كنيم رفتيم به تلویزیون هرات من زياد خجالت ميكشيدم كه چطوربگم كه من دوست دارم به اين جاكاركنم ولي تاميخواستم كه بگم من دوست دارم به اين جاكاركنم يكبارخانمي به اسم هميشه بهار به من گفت دخترجان بيااينجاكارمند شو تلویزیون هرات به كارمند ضرورت دارد من كه ازخدامه بود زودقبول كردم رفتم پيش ريئس گفتم من دوست دارم اينجاكاركنم ريئس به من گفت سرازفردا تواينجاكارمندهستي من باور نميكرم وقتي ازدفترريئس بيرون شدم همه به من تبريك ميگفتن من رفتم به خانه به مادرم گفتم مادرجان من سرازفردا كارمند تي وي هرات هستم مادرم هم باورنميكردن خوب بلاخره توانستم به مدت كم يك مجري خوبي بشم كه خوشبختانه چيزي را كه مخواستم همان شد تمام مردم ازمن استقبال گرمي ميكردن من وزياد خوشحال شدم كه آهسته آهسته زندگيم روبه پيش رفت است وروزبه روز خوشي كسپ ميكردم وحالاخدارا شكرميتوانم كمي ازمشكلات خودراحل كنم
من حالاهم كارمند وهم شاگرد مكتب هستم وميتوانم فاميلم را شاد نگهدارم .
خوب دوستان عزيزاين بودكمي ازداستان من (مسكان آرزو)